محمد تقي الأستر آبادي
128
شرح فصوص الحكمة
بالطبع أن يكون عقلا بالفعل ، و لكن العقل الفعال يصيّرها عقلا بالفعل ، و يجعل ساير الأشياء معقولة للقوة الناطقة . فاذا حصلت القوة الناطقة عقلا بالفعل ، صار أيضا ذلك العقل الذى هو الآن بالفعل شبيها بالأشياء ( 45 پ ) المفارقة ، و يعقل ذاته التى هى بالفعل عقل . و صار المعقول منه هو الذى عقل « 163 » منه ، و يكون حينئذ جوهرها بالفعل أن يكون معقولا من جهة ما يعقل ، فيكون العاقل و المعقول و العقل شيئا واحدا بعينه ، فهذا يصير فى رتبة العقل الفعّال . انتهى كلامه . سخن اين دانايان صريح است در آنكه عاقل و معقول متّحدند . بيان اين سخن آنست كه اوّلا آنچه از تعقل فهميم اينست كه وجود شىء لشىء يا ظهور شىء لشىء يا به هر عبارتى مناسب كه تعبير كنند ، و اين مقدار لازم تعقل است ، پس گوييم هر مجرّد عاقل است ذات خود را ، چه تعقل عبارت است از ظهور يا وجود چيزى مجرّد از براى چيزى مجرّد . چه بگذشت كه تعقل صفت سلبى نيست و عدمى ، بلكه به ظهور صورتى است البته ، و اين معنى نيست الّا وجدانى . و چون تعقّل وجود شىء است از براى شىء ، وجود هر چيز كه لنفسه باشد همان وجود او عبارت بود از تعقل او ، و مغايرت به اعتبار باشد . پس آن امر مقارن مادّه نبود و صورتى نباشد در مادّه ، كه صورت مادّى وجود او للقوّة باشد . و حاصل گفتار اينكه « 164 » علم نباشد ( 167 ) غير وجود فعليّت و ظهور ، پس تعقل نبود به آنچه بالقوة باشد ، و مشارك قوّهء محض ، كه او را وجود لذاته نباشد . پس هر چيز كه مدرك ذات خود بود برى بود از مادّه و انفعال . پس هر چه مادّى بود عاقل بالفعل نباشد . و ايضا هر چه مادّى بود معقول بالفعل نباشد ، بلكه محسوس بود يا متخيّل ، كه عقل بسيط بود . و هر چه مادّى بود از آن رو كه مادّى است از مقدارى و وضعى
--> ( 163 ) - م : يعقل . ( 164 ) - م : گفت ازين كه .